تبلیغات
 شبترانه ی فریدون فروغی و شهیار قنبری - به یاد فریدون فروغی

شبترانه ی فریدون فروغی و شهیار قنبری


به کسی بر نخورد این خانه میخواهد از " فریدون و شهیار " بگوید

برای فریدون که یک «همیشه حاضر» است

 

 

شهیار قنبری


 

فریدون فروغی برای دومین بار می‌میرد. نخستین بار وقتی مُرد که نتوانست بخواند، و دومین بار  وقتی مُرد که می‌خواست بخواند. همین چند هفته پیش بود که عزیزی از تهران تلفن کرد که بگوید: «فریدون می خواهد دوباره بخواند. از تو بخواند. می‌خواهد سفر کند.» و بعد قرار شد که روزی دیگر با خود او حرف بزنم. چنین فرصتی اما، دردا که به دست نیامد.

در برابر دوربین تلویزیون نشسته‌ام که کسی خبر مرگ دوباره‌اش را به دستم می‌دهد. نمی توانم صدای تَرَک برداشتنم را پنهان کنم. نمی‌توانم او را در میان ملاطی از دود سیگار و لبخند و هق هق گریه نبینم. فریدون زیر نور قرمز شبکده‌ای به نام «کاکوله»، گیتار به بغل ایستاده است و دارد به زیبایی می‌خواند.

«دیگر دوباره عاشق نخواهم شد»، ترانه‌ای از «تام جونز» را دارد می‌خواند. هنوز حتی به بیست سالگی نرسیده‌ایم، اما حرمت عطر یار را می‌شناسیم. حادثه گُر گرفتن را بلدیم. من از نوشتن «ستاره آی ستاره» و «دیگه اشکم واسه من ناز می کنه» برگشته‌ام و دارم «جمعه» را می‌نویسم. فریدون هم سال‌هاست که در تاریکی می‌خواند. با هم حرف می‌زنیم و رویا می‌بافیم. روزی دیگر تب ترانه ما را به هم وصل می‌کند. ما را در گامی تازه کوک می‌کند.

نخستین تجربه، ترانه «نماز» یا به روایت سانسور، «نیاز» و به نوشته نشریه‌ای، «ظهر تابستان» است. «دیگران» که به گفته «ژان پل سارتر» جهنم‌اند، هیچ حقی برای تو نمی‌شناسند. کودکان ترانه را همانگونه که می‌خواهند صدا می‌کنند، سر می‌کشند یا سر می‌بُرند!

در خیابان بهار- کوچه صارم است که این ترانه تمام می‌شود (1351 -1972). در آپارتمان کوچک من، اسفندیار و یک نوازنده خوب افغانی دارند با هم کار می‌کنند. استاد افغانی (استاد هاشم) به زیبایی سیتار می‌زند. برای ضبط فیلم «بلوچ» آمده است.

روزی دیگر فریدون هم از راه می‌رسد و ترانه به گل می‌نشیند. ساواک وارد تصویر می‌شود. ما را به خانه‌ای در خیابان بیست و پنج شهریور «سلطنت آباد» فرا می‌خوانند. نخستین بازجویی، بازجو کسی است که به نام مستعار «تجویدی» در کمپانی های تولید موسیقی وقت کُشی می‌کند. (باید می نوشتم ترانه کُشی می‌کند!)  

روی دوم صفحه هم یک شعرخوانی است، برای نخستین بار در ایران :

«با خیال تو من ای کاش نمی‌خوابیدم

و تمامیت مردانگیم را به تو ای کاش نمی‌بخشیدم

من چه می‌دانستم

تو به من می‌گفتی

خون روی علف از دامن توست

من چه می‌دانستم

من شهیدم

تو شهادت دادی»

تعهدنامه‌ای را امضاء می‌کنیم و می‌رویم. این بازی چند بار دیگر هم تکرار می‌شود و سرانجام با «بوی خوب گندم» به دستگیری و اسارت در زندان اوین می‌رسد.

روزی دیگر همین ترانه در فیلم «زن باکره» خانه می‌کند.

دومین تجربه مشترک ما، ترانه «همیشه غایب» است.

موسیقی «ویلیام» با شعری دیگر به نام «ماهی خسته من» پیش از این منتشر شده است. او اما دوست می دارد تا با شعری تازه، به اجرایی بهتر برسد. شعر «همیشه غایب» را بر موسیقی «ویلیام» می‌نویسم. 1354خورشیدی‌ست، 1975 میلادی. «واروژان» بزرگ، با سازهای زهی‌اش از راه می‌رسد. کار را تنظیم می کند.ما قد می‌کشیم و خوشرنگ‌تر می‌شویم.

«استودیو‌ال‌کوردوبس»، خیابان عباس آباد و در آغاز «داریوش»، همیشه غایب را قرار است بخواند. اما شب ضبط او را به زندان اوین می‌برند. من و آهنگساز بی خبر و خشمگین از بدقولی آوازخوان، ساعت ها چشم به راه می‌مانیم. فردایش، ساعت یک بعد از ظهر، ماموران امنیتی به سراغ من می‌آیند تا دوستان در اوین تنها نباشند. چند ماه بعد وقتی آزاد می‌شوم، با «ویلیام» تماس می‌گیرم. می‌گوید: «این بار فریدون فروغی «همیشه غایب» را می‌خواند.» 

سرخوش می‌شوم و با فریدون به همان «استودیو‌ال‌کوردوبس» می‌رویم و دوباره تازه می‌شویم. صفحه را «استریو دیسکو» منتشر می‌کند. روی دیگرش هم دوباره شعرخوانی من است. این بار خود ترانه را دکلمه می‌کنم، با چند خط تازه :

«شاید این همیشه غایب تو باشی

تو اگه اومدنی نیستی بگو

اگه ما رو خواستنی نیستی بگو»

فیلم «تنگسیر» امیر نادری بر پرده است. ترانه را به او و فیلمش پیشکش می‌کنم.

روی جلد صفحه هم از امیر نادری است. یک مشتِ بسته و شش شمع روشن. مشت بسته هم، مشت شاعر است!

باری، همین و همین. دو ترانه کوتاه اما به بلندای زیباترین پروازهای ما. فریدون دیگر نیست. فریدون اما می توانست باشد. فریدون را فراموشی و خاموشی کُشت.

آری! اما نبردی بی‌وقفه با فراموشی و خاموشی، ماموریت تاریخی هنرمندان و زیبایی آفرینان است. پس گریه نباید کرد و از خاموشی و فراموشی باید به هم‌صدایی رسید.


www.adamak.org

 ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

========================================================================================

13مهرماه... فریدون رفت!

**مهرانا**

برای اسطوره شدن، برای «فریدون فروغی» شدن، تنها نباید صدایش را تقلید کرد. برای چون اویی شدن، تنها باید فریدون فروغی باشی، همین!

ستاره شدن اما کار دشواری نیست،اینهمه ستاره، بی هیچ افتخاری!اما همیشه در آسمان ماندن دشواراست و تازه در این میان برخی آنقدر ستاره می شوند که تنها در ابرهای نخوت می زیند و یادشان می رود زمانی از زمین روییده اند و آنقدر دور می شوند که حتی دیگر عطرشان هم به زمینی ها نمی رسد! اما برخی دیگر نیز ستاره اند، ستاره هایی نزدیک به زمین که به قول نازنینی: «ستاره هرچه نزدیک تر، زیباتر»! فریدون هم از همین ستاره ها بود، ستاره ای که از زمین دور نشد، اما در اوج ماند،اسیرخاک نشد اما زمینی ها را هم از یاد نبرد! فریدون ستاره بودن را خوب می دانست، بزرگ بود و روشن، بی هیچ خط تاریکی بر پیشانی! او می دانست که ستاره بدون فخرفروشی، زیباتر خواهد بود! او را نمی توان به هیچ ستاره ای شبیه دانست، حتی به ستاره های دیروز هم شبیه نبود، چه برسد به بی فروغ های امروز! حتماً ستاره شدن نیز به افسانه ها پیوسته است!!

5 سال است که فریدون را ندیده ایم، 5 سال به اندازه ی 5 قرن! زمانی که بود هم او را نشنیدیم، چرا که قرقبانان صدایش را«قدغن» کرده بودند تا دیگر به سکوت نشستگان را سرزنش نکند:

آی آدمای مرده
ترس دلاتونو برده
پس چرا ساکت هستین
سگ دلاتونو خورده

دراین دیار چشم و گوش بسته، هنرمندی عزیزتر است که قرقبان را مدح کند و در توصیف بزرگی اش ترانه بخواند و حنجره ی سازش را گلوگاه دروغ و انشاهای «پیشوا دوستانه» نماید،اما هنرمندی از جنس فریدون، زندانی افكاربسته و دالان های سیاه تحجر است و سزایش، خاموشی و فراموشی ست!

«ستاره، منو ببخش که امسال با چند روز تاخیر اومدم، آخه قلمم کمی خسته بود، درد داشت و نیاز داشت به هوای تو برای اینکه دوباره بتونه بنویسه! اما وقتی دوباره دیدمت انگار همه ی خستگیهام پرکشید و رفت، دوباره باید می نوشتم، این بار برای تو و فقط و فقط برای تو، دیگه حسادت هیچکی برام مهم نبود!

راستی ستاره خوش به حالت، خوش به حالت که اینهمه آدم دوستت دارن! همه ی اونایی که اومده بودن دیدنت واقعاً عاشقت بودن، آخه دیدنِ تو که مثل هرکسی نیست، راه سختیه، خیلی سخت و دور!

چقدر زیبا شده بودی! باور می کنی اولین بار که دیدمت از اینهمه زیباییت گریه ام گرفت، دیگه کی می تونه اینقدر زیبا باشه؟!

ستاره، چقدر خونه ات قشنگ شده بود، وقتی رسیدم داشتن از نو آبادش می کردن! دلم شور می زنه، می ترسم بازم یه طوفان دیگه بیاد، درِ خونه تو بشکنه! هرشب موقع خواب دعا می کنم که اون چند تا فرشته ی مهربون کنارت باشن، اون وقت دیگه هیچ گردبادی نمی تونه خرابش کنه!

ستاره، خوش به حالت که تنهایی، اما تنهاییِ خوبی داری! یه ساز خوش صدا داری و یه صدای آبی، پر از آرامش، پر از دریا، ماهی، گوش ماهی، صدف!

ستاره، خوش به حالت که اگه یه روز نتابی همه دنبالت می گردن، همه سراغتو می گیرن، چه برسه به 5 سال! تا حالا تو رو اینقدر شفاف ندیده بودم، اینقدر روشن، اینقدر زیبا، به زیبایی معجزه ی یک سیب، حتی آینه هم جرات نمی کنه تو چشمات نگاه کنه!

خوش به حالت که هرسال برات جشن می گیرن ، چقدر گُل، چقدر شمع روشن! همه می یان تا رهاییتو جشن بگیرن!

ستاره، خوش به حالت که "اینهمه"ای و برای "اینهمه" شدنت نیازی به کسی نداری! خودت از همه ی اینا خوش رنگ تری، خودت همه ی حرفها رو می زنی. توی نگاهت یه دنیا معصومیته، یه دنیا پاکی، یه دنیا عشق!

راستی ستاره، هنوزم از اون بالا ما رو می بینی؟ سیاهیامونو چطور؟ نه، دیگه آرزو نکن که برگردی این پایین، همون بالا بمون، نزدیک به زمین! بذار نورت همه ی خاکستری ها رو بی رنگ کنه، بذار دستات همه ی ابرا رو پس بزنه، بذار روشناییت چشماشونو کور کنه، اونقدر بتاب تا همه ی خاکستری های شهر بهت حسادت کنن و هربار که صداتو می شنون، تَرَک بردارن! چیزی نمونده تا بشکنن، باور کن!

ستاره، ستاره، دلم برای صدات خیلی تنگ شده، یه دلتنگی عجیب که فقط تو حال و هوای تو به سراغم می یاد، می دونی که چی می گم؟!

اما اینا هرچی رو که از ما بگیرن، رویاهامونو نمی تونن بدزدن، مگه نه؟

خوب حالا دیگه بیدار شو، گیتارتو بردار، دلم یکی از همون ترانه های قدیمی رو می خواد، از همه ی ترانه های امروزی بدم می یاد، بوی بیهودگی می دن! برام بخون فریدون، بذار یادم بره که چقدر آدم های اطرافمون تاریکن، آدمک های پوک و توخالی!!!...»

adamak.org


______________________________________________________________________________________________________________________
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
========================================================================================

تو را من چشم در راهم

کورورش آریانا


کمی آرامتر گفتگو کنید!من صدایی می‌شنوم، گویا کسی در این نزدیکی زمزمه می کند، آنها با تعجب به من نگاه کردند ! و با نگاهشان به من گفتند : آنها صدایی نمی شنوند! اما من باز هم همان صدا را می شنوم، کمی از مزار او فاصله می گیرم از دور به عکسش خیره می شوم به چهره ی مردانه و مصممش که چه مهربان به ما نگاه می‌کند، باز هم همان صدا را می شنوم که می خواند «تو را من چشم در راهم». گویا صدا از دور از پشت آن تپه‌های اطراف مزار است. صدا در تمام وجودم نفوذ می کند و با قدرتی بی‌مانند تمام فضای سرم را در بر می‌گیرد، گویی چندین باند بزرگ با هم صدا را پخش می کنند «تو را من چشم در راهم». ناگهان به خود می آیم. مسافت زیادی را طی کرده ام، بر می‌گردم به پشت سرم نگاه می‌کنم، آرامگاه او از دور بسیار تنهاست، دوباره به سمت او راه می افتم، به نزدیک آنها می‌رسم. هر کس در حال انجام کاریست باز هم می پرسم که آیا صدایی نشنیدید؟ آنها با تعجب به هم نگاه می کنند! من می‌گویم کمی آرامتر گفتگو کنید، من صدایش را می شنوم! آنها با تعجب به هم نگاه می کنند، اما من باز هم صدایی می شنوم :  تو را من چشم در راهم.

 

www.adamak.org


______________________________________________________________________________________________________________________
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
========================================================================================